تبليغاتX

جدیدترین کد آهنگ

جديدترين كدهای جاوا

;کلپسه کور

کس نمیداند کدامین روز می آید

کس نمی داند کدامین روز میمیرد

چیست این افسانه هستی خدایا چیست

صحبت از مهر محبت چیست

جای ان در سینه ها خالیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط م   | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط م   | 
دروغ "همه اش تقصیر من بود ,من نباید جزوه ام را به او می دادم"این جمله ای بود که زهره به دوستش لیلا گفت ,بله زهره ولیلا دو دوست خیلی همدل و خیلی مهربان وخیلی صمیمی بودند وطوری که هر دو زندگیشان را برای همدیگر تعریف کرده بودند در یک جایگاه وپایگاه اجتماعی زندگی می کردند ,البته طبق تعریفی که هرکدام از زندگیشان به دیگری گفته بود ,معلوم نبود آیا واقعا راست گفته اند یا نه. زهره ولیلا دانشجوی ترم 7گیاه شناسی پزشکی در دانشگاه کرمان بودند,یادش بخیر سال 1375,چقدر خوشحال بودند که در دانشگاه قبول شده اند ,هیچ کدام از روز های اول یادشان نمی آید ,روز های سخت غربت ,زهره از شهرستان لار از استان فارس است البته به هیچ کس نگفته که خانواده اش در روستا زندگی می کنند یعنی کلی از شهر وشهری بودن وفرهنگ شهری دور والبته روستاها هم به روستای درجه 1ودرجه 2 ودرجه 3 تقسیم می شوند وروستای درجه 1از روستای درجه 2 بهتر است وروستای درجه 2 از روستای درجه 3 بهتر است وزهره از یک روستای درجه 3 بود وروستای درجه 3 یعنی روستایی که راهش تا شهر از 40کیلومتر بیشتر باشد ,قسمت بیشتری از راه شوسه وقسمت اندکی آسفالته وقسمت اندکی هم مال رو یا موتوررو باشد,روستای درجه 3 یعنی روستایی که هر روز فقط یک سرویس می نی بوس از روستا به شهر می آید و بعدظهر بر می گردد ,روستایی که آبش را دولت با تانکر ببرد یعنی روستایی که در آن دختر ها زشت است درس بخوانند ,روستای درجه 3 یعنی روستایی که تا پنجم ابتدایی کلاسهای دختر وپسر مختلط است وحتی چند پایه مثلا کلاس اول ها ودوم ها یک معلم دارند وکلاسهای سوم وچهارم وپنجم هم یک معلم دارند ,یعنی روستایی که فقط در آن 2یا3ماشین پیدا بشود آنهم وانت ,آنهم وانتهایی که 30 سال کار کرده اند,یعنی روستایی که تلفن ندارد مگر یک دفتر مخابرات بایک خط تلفن روستایی وخلاصه روستای درجه 3 یعنی روستایی که مردمش از ناعلاجی زنده اند ,یعنی روستایی که ساختار بیولوژی جاندارانش شبیه انسان است ودیگر هیچ واین بود روستایی که زهره در آن زندگی می کردولی افسوس که زهره خودش را از یک روستای درجه 1 هم معرفی نکرده بود ,او خودش را از یک بخش معرفی کرده بود چیزی بود که لهجه اش خیلی واضح بود که شهرستانی است وگرنه دریغ نداشت که بگوید اصالتا تهرانی است ودر تهران زندگی می کند ,معلوم نبود چرا زهره خودش را اینطوری معرفی کرده بود آیا عقده حقارت و محرومیت داشت یا دلیل دیگری ودوست او لیلا از خراسان بزرگ بود وزادگاهش مشهد وخانواده اش هم در مشهد بودند آن دو خیلی با هم انس گرفته بودند ,اگه بازهره کار داشتی باید آدرس لیلا را می گرفتی واگربا لیلاکارداشتی باید آدرس زهره را می گرفتی ,وبا این همه صمیمیت زهره خودش را به لیلا هم دروغ معرفی کرده بود ,در نگاه لیلا پدر زهره 47 سال سن داشت وکارمند اداره برق بود ودارای تحصیلات فوق دیپلم بود ومادر زهره دیپلم انسانی بود وخانه دار ,2برادرش در حال تحصیل در دبیرستان وتک خواهرکوچکش درمدرسه ابتدایی ,ولی افسوس که یکی از اینها هم راست نبود ودر حقیقت پدر زهره 2زن داشت وچوپان بود واز هر زنش 7فرزند داشت که همه یا بیکار بودن ویا آواره وفقط زهره که توسط دایی اش بزرگ شده بود توانسته بود درس بخواند ,حتی اگر زهره را به نزد پدرش می بردند به سختی میتوانست بفهمد این هم جزئ فرزندان اوست ,برای پدر زهره زادوولد فرزند شباهتی به گوسفندها داشت او همانندقوچ گله تند تند 2زنش را باردار میکرد وآنها هم فرزند رامی زاییدند وفرزند طبق قانون خلقت مجبور بود رشد کند وبزرگ شود ودریغ از یک عبارت تربیت ودریغ از یک لحظه تلاش ووقت گذاششتن برای فرزندان ,این بود همه ی حقیقت زهره وزهره هیچ وقت فکر نمی کرد که دنیا خیلی کوچک است خیلی کوچکتر از آنچه که او فکرکرده بود وانسانها حتی آنهایی راکه یک بار در زندگی می بینی ممکن است یک بار دیگر نیز ببینی حالا یا چند روز بعد و یا چند هفته بعد ویا چند ماه بعد ویا چند سال بعد . الغرض که زهره به لیلا گفت "کاش جزوه ام را به او نمیدادم "واو کسی نبود جز حمید یکی از دانشجوهای پسر کلاس ,اهل آذربایجان غربی,نژادش ترک وساکن شهرماکووخودش رادوستدار زهره معرفی کرده بود ,البته درسته که از زهره خیلی بد گفتم ولی انصافا که نقاش روزگار وخالقر این گرد دوارخیلی روی زیبایی این دختر دقت کرده بود ,زهره از زیبایی گذشته بود,معرکه بود,آنقدر زیبا بود که همه دختر های کلاس این را پذیرفته بودند,البته همه دخترهای دانشگاه هم این را پذیرفته بودندوهمه درزیبایی بعد از او با هم رقابت می کردند ,حتی بعضی از پسرهای دانشگاه اسم زهره را هوری گذاشته بودندیعنی یک فرشته ,شاید همین زیبایی بود که باعث می شد زهره خودش را از طبقه ای که هست معرفی نکند ,البته حق هم داشت چون هر کس که اورا دیده بود ولی نمی شناختش اصلا نمی توانست تصور کند زهره از آن روستا وچنان خانواده ای باشد وهمه این کمالات باعث شده بود پسره ی آذربایجانی به دختره ی شیرازی علاقه مند بشود وچه پزی می داد حمید به همکلاسی هایش ,کلاس آنها27نفر بودند ,14دخترو13پسر و12پسر از13پسر کلاس با حمید قهر بودند چون اوهمه خصایص غیر انسانی را به رخ پسرهای کلاس کشیده بود چون بازهره دوست بود واز دوستی آنها همه 27نفر کلاس وتقریبا نیمی از دانشگاه با خبر بودند<حتی دانشجویان ترم پایینتر فکر می کردند آنها زن وشوهرند بس که باهم بودند,حمید پسر یک سرهنگ باز نشسته بود ومادرش هم با 4نسل عقب گرد از نژاد قاجار بود حالا یا دختر دختر دختر سمصام السلطنه یادختر دختر دختر سلطان الملوک ,کار نداریم این اسمها راست بودند یا نه ,مهم این بود که مادرش از یک نژاد اصیل بود به خاطر همین هم دخترشان را به یک ارتشی داده بودند ,البته پدر حمید هم اصالت خوبی داشت فقط پیش همسرش اصالتش کمتر بود ,وقتی حمید از خانواده اش به زهره می گفت زهره ناراحت می شد ولی به روی خودش نمی آورد وهرچه بیشتر از خانواده ی حمید می فهمید بیشتر به این پی می برد که آنها وصله ی هم نیستند ولی همیشه با خودش می گفت بگذار این چند روز که با هم هستیم خوش باشیم در نهایت اگه حمید بخواد بیاد خواستگاری قبل از این که قرار باشه با خانواده بیاد جواب رد بهش می دم ,مثلا می گم به اسم پسر عمومم وتا به حال به تو نگفتم ,خلاصه نمی گذارم بیایند به خواستگاری وبا همین عبارات وخوشیهای موقت خودش را سرگرم کرده بود. یک روز که دانشجویا ن در کلاس درس تخصصی بودند استاد خبری به دانشجویان داد که همه خوشحال شدند به جز زهره وهمین خبر بود که باعث نگرانی زهره ودرد دل کردن با لیلا شده بود ,خبر از این قرار بود که در ایران گیاهی وجود دارد که هر 30سال یک بار گل می دهد آنهم دقیقا بین فرورفتن خورشید هنگام غروب واذان مغرب واز این گیاه در دارو سازی جهت درمان زخم اثنی عشر استفاده می شود وفقط در استان فارس ودر شهرستان لار ودر دامنه ی یک کوه صعب العبوراز سلسله ی زاگرس می روید که چند دهات و کلاته نیز به آن نزدیکند وما از موسسه ی گیاه شناسی خواستیم یک نفر محلی را به عنوان راهنما در اختیار ما بگذارند وآنها هم بایک نفر از افراد منطقه که گویا مهارت خاصی در رسیدن به محل مورد نظر دارد واز چوپانهای همان منطقه است صحبت کردند وقرار است وقتی ما رفتیم راهنمای ما برای رسیدن به این گیاه باشد,واین خبر برای زهره یک بیچارگی تمام بود چون طبق نشانی های استاد آن کوه وآن دهات باید دقیقا محل تولد زهره باشد وبه احتمال زیاد راهنمای محلی هم پدر او خواهد بود ,چون موسسه ی گیاه شناسی چند بار دیگر هم از پدر او به عنوان راهنمای محلی استفاده کرده بود ,ولی اینها همه احتمالات بود از کجا معلوم راهنما پدر اوباشد ,ولی هر چه بود باعث شده بود که زهره در هم بریزد البته زهره باز هم به لیلا واقعیت را نگفت اوفقط می گفت دوست ندارم در این سفر باشم بهانه اش هم این بود که حمید خیلی پر رو شده واز من خواسته با هم در یک صندلی بنشینیم به خاطر همین به این سفر نمی آیم یا اینکه حمید نباید به این سفر بیاید ولی باز دوباره می گفت اگر حمید هم نیاید من نمی آیم وباز دوباره می گفت نه اگه حمید بیاد ودر یک صندلی نباشیم می آیم وخلاصه مانده بود چه بگوید ,همه اش پراکنده گویی ,چیزهای نامربوط وخلاصه تلاطم وتشویش ذهن ,اوازطرفی عاشق رفتن به این سفر بود آن هم با حمید آن هم در یک صندلی وازطرفی می ترسید همه ی دروغهایش رو بشود وبین 1و2 مانده بود که ناگهان مطلبی به ذهنش رسید ,بله تنها مشکل زهره این بود که راهنما پدر او باشد حالااگر زهره می توانست کاری بکند که راهنما او را نشناسد مشکلش حل می شود ,بنابراین اگر همان تیپ دانشگاه را در سفر هم داشته باشد پدر که نه مادرش هم نمی تواند او را بشناسد ,مانتوکوتاه وشلوار لی وکفش اسپرت وعینک آفتابی با قابهای بسیار درشت مطمئنا که پدر نمی تواند اورا بشناسد تازه پدر که نمی داند او دانشجوی چه رشته ای است؟کجادرس می خواند؟ترم چند است؟وهمه ی اینها باعث می شودپدر اورا نشناسد,تازه از کجا معلوم که پدر او راهنمای محلی باشد,بنابراین یک روز مانده به سفر یعنی روز 4شنبه بود که زهره به لیلا گفت "تصمیمم رو گرفتم,من می خوام بیام به سفر, حمید هم حق داره این طور خواهشی ازمن بکنه,تازه من باتصمیم حمید موافقم"وخلاصه هر آنچه که روزهای قبل نفی کرده بود حالاهمه را تایید می کرد. روز 5شنبه رسید ودانشجویان با شور وحرارتی که فقط در جوانی می شود آن راپیدا کرد سوار اتوبوس می شدند ,انگار می خواهند به دور دنیا سفر کنند,همگی شاد ,شادتر از هرچه شادی است وماشین راه افتاد,دخترهادر عقب وپسرهادر جلوومرز بین دخترهاوپسرها با یک صندلی متفاوت الجنس پر شده بود یعنی حمید وزهره. دادوبیداد وشادی تمام اتوبوس را پر کرده بود,آقای راننده تخمه نمی خورید؟آقای راننده یک آهنگ شادبذار,برای سلامتی راننده صلوات ,برای سلامتی استادبیدقیان که اردو را درست کردند صلوات,سوم صلوات را برای اینکه اونایی که در صندلی های عقب نشستند هم جواب بدن بلندتر بفرست,وخلاصه هزار شادی دیگر از همانهایی که اول اردوها همه را جوگیر می کند وراننده که تجربه اولش نبود می دانست 1ساعت یا2ساعت دیگر همه این انرژیها فروکش می کند ودیگر بار شروع نمی شود واگر هم شروع بشود بااین انرژی نیست برای همین هیچ اعتراضی به وضع موجود نمی کرد . آنها باید نزدیک 15ساعت حرکت می کردند تا به محل بازدید برسند وهنوز 5/1ساعت نگذشته بود که همگی به چرت سنگینی تن داده بودند ودر همین خواب وبیداری وچرت بود که زهره خودش را به استاد رساند وآهسته پرسید "استاد ببخشید اسم وفامیل راهنمای محلی چیه",استاد از زهره پرسید"واسه چی ؟مگه شما از اون منطقه اید؟",زهره گفت "نه همینطوری استاد فقط یک فضولی بود ببخشید!"واستاد گفت "نه مهم نیست ولی جهت اطلاع من هم نمی دونم اسم راهنمای محلی چیه ولی به اونجا که رسیدم حتما اسمش رو می پرسم وبهت میدم معلومه دختر با انضباطی هستی وداری تمام سفر رو دقیقا می نویسی ,من از این جور آدمها خوشم میاد "وزهره که این حرف رو شنید فورا گفت" آره استاد دارم خاطرات سفررو می نویسم"می خواستم چیزی از قلم نیافتد" وسپس خداحافظی کرد ورفت وخودش را به صندلی رساند ودر کنا حمید نشست. .....حالا تقریبا 14ساعت است که آنها در راه بوده اند ونزدیک است که به محل مورد نظر برسند ,هرچه ماشین جلوتر می رفت منطقه برای زهره آشناتر می شد تا اینکه اتوبوس در چند کیکومتری روستای آنها ایستاد وچون نمی توانست جلوتر برود از این قسمت به بعد رو باید 2تاوانت زحمت حمل دانشجویان را به اندازه 9کیلومتر متحمل شوند,اتفاقا2وانت هم,هم ولایتی های زهره بودند ولی به 3دلیل اورونشناختند , یکی نوع پوشش زهره ودیگری اینکه در بین آن همه دختر نمی شد به یکی یکی آنها خیره شد ودلیل سوم اینکه آنها اصلا اطلاع نداشتند دختر رضابیک دانشجو است یادر چه دانشگاهی درس می خواند که حالا بخواهند تفتیش کنند ,برای همین خیال زهره از این بابت راحت بود . دخترها سوار یک وانت وپسرها سوار یک وانت دیگر شدند ووانتها راه افتادند ,آنها باید تا دامنه کوه "شب گرگ"می رفتند ودانشجویان را تحویل راهنمای محلی که در آنجا منتظر بود میدادند ,بعد از 20دقیقه وطی مسافت 9کیلومتر به محل مورد نظر رسیدندودانشجویان را پیاده کردند ولی هنوز راهنما نیامده بود,زهره خودش را به استاد رساند وگفت"نمیشه از این آقایان بپرسیداسم وفامیل راهنما چیه؟"واستادهم چند دقیقه بعد پیش زهره آمد وگفت "بنویس,درد فتر خاطراتت بنویس راهنمای ما چوپانی است به نام رضابیک بذر پاش مقدسی"وباشنیدن این اسم تمام دنیا در نگاه زهره تیره وتار شد ,آری پدر او راهنما خواهد بود ,اوحالا مانده بود چه کار بکند ,ودر نهایت به این نتیجه رسید که باید خودش را به دست تقدیر بسپارد,باید خودش را به طبیعت واگذار کند تا هر طور که صلاح می داند داستان را بنویسدوتنها یک امید برایش باقی مانده بود وآن این که پدر او را نشناسد ,آنها10دقیقه ای منتظر بودند تا اینکه مردی 57ساله باچهره ای 70ساله وچهره ای که صداقت در آن فریاد می زد رسید دانشجویان با همان شور ونشاط اولیه سفر به سلامتی راهنما دست زدند وبلند بلند خندیدند ودیگر همه چیز برای ادامه سفر آماده شده بود . اولین کاری که رضابیک کرد دانشجویان را به 2گروه تقسیم کرد وبرای هرگروه یک سرپرست ویک کمک سرپرست تعیین کردکه می بایست تحت فرمان رضابیک به بقیه نیز دستور میدادند. "چه منطقه قشنگیست"این جمله ای بود که مریم یکی از دانشجویان دختر گفت ومثل این که همه در دلشان داشتند این جمله را نجوا می کردندیک دفعه همه با هم تایید کردند وشروع به تعریف کردن کردند,حرکت در دامنه کوهی که تا ته دره ی آن 3000متر فاصله بود با دره ای پوشیده از درخت وعبور یک رودخانه که اگر پر آب نبود کم آب هم نبودمنظره ای اگرچه دلهره آور ولی قشنگ رادر طبیعت بوجود آورده بودند,دانشجویان مثل یک گله گوسفند یا مثل سربازانی که از میدان مین عبورمی کنند پشت سر هم در یک ردیف در حال حرکت بودندودر جلوی همه رضابیک حرکت می کرد والبته همه ساکت بودند ورضا بیک داشت صحبت می کردواز منطقه وارتفاع وگیاهانی که در این منطقه می رویند وکسانی که تاکنون به بازدید آمده اند می گفت ,البته سوال های دانشجویان باعث می شد که رضابیک از این مسائل صحبت کند والبته رضابیک هم با حوصله وبا یک صراحت خاص ولهجه شیرین پاسخ می گفت ,آنچنان شیرین حرف می زد که هیچ کس دوست نداشت صحبتش تمام شود ,کمتر از 700متر یا 1000متر نرفته بودند که به قسمتی از کوه رسیدند که میتوانست 7کیلومتر از ته دره را با تمام درختهایش ورودخانه اش را نمایان سازد,آن چنان قشنگ بود که همه ایستادند وشروع به نگاه کردن کردند,رضابیک که طبیعت وخستگی دانشجویان را دید بدون وقفه سر توبره اش را باز کرد ونی اش را در آورد وبدون این که کسی از او درخواست نی زدن کند شروع به نواختن نی کرد,آری بیرون ریختن همه ی احساسات بشری ,تکلم زیبایی ازلوله نی ,چیزی شبیه نوازش مادر ,چیزی شبیه از خود بیخود شدن ,همه ی دانشجویان خودشان رادر فکرشان گم کردند,همه به سراغ طبیعت خودشان رفتند طبیعت وجودشان,ورضابیک هم بی وقفه می نواخت وچه قشنگ می نواخت,هیچ کس چنین برنامه ای را برای اردو ردیف نکرده بود,آنچه در این لحظه جاری می شدخلقت یک بی نظیر بود که همه را در خود یله کرده بود,ودر حالی که همه در خودشان فرو رفته بودند,حمید وزهره که مرز دانشجویان پسر ودختربودند نیز در هم درگیر شده بودند وحمید برای این که به زهره ثابت کندآنچه این موسیقی به یاد او می آورد فقط رسیدن به زهره است آهسته وبدون این که توجه هر شخصی جلب شود آرام دستش راروی دست چپ زهره گذاشت وبه نرمی دستش را فشرد وزهره هم برای این که بگوید او هم چیزی از ذهن حمید کم ندارد دست راستش را روی دست حمید گذاشت وشروع به نوازش کرد خیلی آرام بدون این که توجه کسی را جلب کند ,خلاصه هر کسی داشت به بهترین وشاید غم ناکترین لحظه زندگیش فکر می کرد ورضابیک همچنان می نواخت وبعد از مدتی موسیقی به پایان رسید وهمه دانشجویان بدون آن که از قبل هماهنگ کرده باشندباصدای بلند شروع به دست زدن کردند وبه مدت زیادی دست زدند ,دلشان می خواست به همان اندازه که رضا بیک نی را می نواخت آنها برایش دست بزنند شاید در این لحظه بود که زهره دلش می خواست حرکت کند وبلند بگوید بچه ها رضابیک پدر من است وبرای لحظه ای هم که شده بود زهره به پدرش افتخار کرد ,خلاصه دوباره سفر شروع شد وهمه حرکت کردند وراه افتادندوتقریبا 10دقیقه به غروب بود که به مقصد رسیدند ,آنها باید صبر می کردند تادر لحظه غروب باز شدن گل را ببینند ,باز شدنی که در هر 30سال یک بار رخ می دهد وآنها می دانستند که از 29سال قبل وتا 29سال بعد کسی جز آنها این باز شدن گل را ندیده ونخواهد دید ,یعنی در این 58سال آنهافقط این منظره را می دیدند ,ولی چیزی که از باز شدن گلها برای زهره جالبتر بود این بود که پدر او را نشناخته بود وخوشبختانه طبیعت وتقدیر با زهره همراه شده بودند ,همه دانشجویان غرق در بوته های گیاه مورد نظر بودند ,عده ای هم می خواستند فیلم برداری کنند وعده ای هم هرگاه به مزاح عبارتی می گفتند که بقیه می خندیدند وخلاصه لحظه موعود رسید ودر کمتر از 15دقیقه تمام قله کوه پر شده بود از گلهای زرد بنفش وقرمزی که 29سال است در گلوی مادر بودند ودر این لحظه تبدیل به فریاد شده بودند ,صحنه قابل وصف نبود البته رضابیک این صحنه را برای بار دوم می دید چون 30سال قبل هم در 27سالگی راهنمای یک گروه هلندی برای بازدید از این منطقه بود ,45دقیقه تا یک ساعتی که گذشت همه آماده برگشت شدند ,برنامه سفر 4روز تدارک دیده شده بود که یک روزش مربوط به بازدید علمی بود که استاد آن را در اول سفر قرار داده بود وبقیه سفر بیشتر تفریحی بود ,آنها راه برگشت را کمی دیرتر از راه رفت طی کردند علتش هم تاریکی وگرگ ومیش شدن هوا بود تا این که به محل اولی که راه افتاده بودند رسیدند ,اتفاقا وانتها قبل از آنها آمده بودند ومنتظر دانشجویان بودند,دانشجویان همه از رضابیک تشکر کردند وبعضی از آنها هم با او عکس یادگاری گرفتند از جمله حمید که حتی از زهره در خواست کرد بروند و3نفره یک عکس بگیرند وزهره که می دانست در این تاریکی اصلا پدر اورا نخاهد شناخت به درخواست حمید پاسخ مثبت داد ,خلاصه موقع خداحافظی رسید وهمه با رضابیک خداحافظی کردند وسوار وانتها شدند ودر این لحظه رضابیک استاد را صدا کرد ودانشجویان دیدند که از داخل توبره یک بسته ای را که در یک پارچه 4گوش گره خورده بود به عنوان سوغات به استاد داد ,همه برای رضا بیک دست زدند و وانتها راه افتادند ودقیقا 20دقیقه بعد به اتوبوس رسیدند وسوار اتوبوس شدند تا به مقصد بعدی که شیراز وبازدید از تخت جمشید ومقبره سعدی وحافظ بود بروند ودوباره نشاط جوانی همه ی ماشین را پر کرد وساعت های 5/2شب بود که به مقصد رسیدند وهر کس خسته وکوفته به سمتی می رفت ودر این لحظه بود که استاد زهره را صدا کرد ودر حالی که خودشان 2نفری بودن بسته رضا بیک را از داخل کیف همراهش برداشت وبه زهره داد وگفت"راستی داشت یادم می رفت ,آن پیر مرد به من گفت حاج آقا به من الهام شده این دانش آموز شما عاشق قیماق وروغن حیوانی است ,بیا همین مقدار در توبره من است اینها را به او بده "همه اندام زهره به لرزه در آمد ,آری پدر دختر را شناخت ,ولی چون دخترش آن طور خواسته بود پدر هم به نظر دخترش احترام گذاشت ,یک احترام فداکارانه ,یک تمکین پدرانه ,تازه زهره فهمید چرا پدر اورا سرپرست خانومها گذاشت ,چون دخترش خبره این کوه بود ,استاد هیچ از ماجرا نفهمید فقط زهره را دید در حالی که بلند بلند گریه میکرد ومی گفت پدر من را ببخش از اودور می شد. حسن سالارنیا
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط م   | 

رفتی به سفر خدا نگهدارت باد


در بدرقه ات اشک من همراهت باد


زان روز که رفتی دل ما هم مرده است


این مرده بدان همیشه در یادت باد


سیمین تن من زمانه سیمین دزد است


جایی نروی که خدشه در نامت باد


تو رفتی و جانم زتنم پر زد و رفت


صیاد بگیرش که صید کارت باد


من چشم به در دوخته ام چون مجنون


لیلای من هر دو چشم به قربانت باد


من منتظرم دوباره باز آیی عشق


هرجا که روی فقط خدا یارت باد


باز آی اگر زنده بخواهی ما را


گر دیر کنی زجان فقط جانم باد














+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط م   | 

یکی بود یکی نبود

نمیدونم کدوم یکی بود کدوم نبود

ولی مسلمه وقتی این یکی بود اون یکی نبود

یا وقتی اون یکی بود این یکی نبود

بعد پنجاه سال نفهمیدم کی بود کی نبود

یکی نبود یکی بود

ولی مسلمه هرچی بود هر کی هرکی نبود

چون یکی بود یکی نبود

شما میدونین کی به کی بود؟

آدمی میشناسم از دوزخ ،

خوف و تشویش دارد و من نه

بس که میترسد ازعذاب خدا،

هول از آتیش دارد و من نه

دائما ذکر گوید و تسبیح ،

درکف خویش دارد و من نه

قلبی آکنده از خدا و سری ،

باطن اندیش دارد و من نه

بس عجولست دررکوع وسجود ،

گوئیاجیش داردو من نه

تا رسد زآسمان براو الهام ،

دوسه تا بیش دارد و من نه

گویا با خدا بود فامیل ،

اوکه این کیش دارد و من نه

بهرماموریت زبیت المال ،

هی سفر پیش دارد و من نه

بر نگشته زانگلیس هنوز،

سفر کیش دارد و من نه

بهر حج تمتع و نمره ،

کوپن و فیش دارد و من نه

زندگی تخته نرد اگر باشد ،

او دوتا شیش دارد و من نه

پانزده مغازه یک پاساژ،

توی تجریش دارد و من نه

در دراشی باغ و در قلهک ،

خانه ازخویش دارد و من نه

پانزده تا عیال صیغه و عقد ،

بی کم و بیش دارد و من نه

گر چه با گرگها بود د مخور،
ظاهر میش دارد و من نه

دانی او این همه چرا دارد ،؟

چونکه او ریش دارد و من نه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط م   | 

کور و ملا

در کلاس درس مکتب خانه ای

گفت شاگرد ی به ملا نکته ای

ای تو ارباب علوم هندسه

اینقدر گفتی زدرس دیگر بسه

من کنون دارم سوال دیگری

گو سخن اندر جماء خرگری

فاش گو اسرار غسل با نماز

یا بگو کی میشود سیر این نیاز

نعره زن در باب این سگ صاحبش

تابترسد ،جان من کن هیبه اش

گو به من در باب اندامش سخن

از دوتا گوشواره اش گو پرثمن

صبح ها چون میشود بیدار چشم

راست باشد گردن اسبش به خشم

گوئیا جنگ دو خاور میکند

همزمان صد جفت خواهر میکند

همچو کبری مار فش فش میکند

در کمال خشم خوش و بش میکند

لاجرم باید به رویش آب ریخت

تا که او آرام بگیرد، ای دریغ!

گفت ملا در جواب آن جوان

آن جوان پر زشور و پر زحال

آن شنیدستی که در اغصای غور

مرد کوری زندگی میکرد به شور

نیمه شبها سوی حمام میشدی

با خودش در حال هرجامیشدی

 یک شبی اندر قضا مردی زشهر

چون کچل بود و نداشت مویی به سر

نیمه شبها قصد حمامش شدی

تا بشوید روح وتن را مرشدی

پای او برروی صابونی خزید

ناگهان باکون روی کیری جهید

کفت کور ای حاجی چقدر اندازه اش

بدقواره است و گشاد دروازه اش

بعدهاشداین حدیث هر دیار

نقل شد سینه به سینه تا به حال

آن شنیدستی که در اغصای غور

باخودش حالی بکرد یک مرد کور

گرتوهم اینگونه میگوئی که هست

تیزیی پیدا کن و رویش بجست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط م   | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط م   | 

زندگی

چه کنیم باید ساخت

زندگی

دهکده ایست

پر از آدمها

پر از شیطانها

پر از حور و پری

هر کدامی رنگی

رنگ زرد

رنگ سفید

و سیاهی بیداد

چه کنیم باید ساخت

زندگی

روزگاری رودیست

پر از آب روان

و درختانی سبز

که به هر شاخه آن

بلبل عشق بود نغمه سرا

چه کنیم باید ساخت

زندگی

تشنه کویریست

خشک وبی آب و علف

مارها ، عقربها

چشمه هایی بس خشک

عنکبوتهایی سرخ

تارهاشان

پر از وسوسه نزدیکی

چه کنیم باید ساخت

زندگی

مردابیست پر از لای و لجن

که در آن می روید

گل نیلوفر وحشی

ودر آن گنبد میناش به پرواز مرغان

لیک ماهیخوارند

چه کنیم باید ساخت

زندگی

مانند یک جنگل انبوه

سرد و تاریک و سیاه است

هر کنار گوشه آن

گربه وحشی و صدها کفتار

و به روی ریسمانهای بهم تابیده

صد هزاران جغد بیدار به شب

چه کنیم باید ساخت

زندگی

دریایی است

پر از موج خروشان و خموش

پر از کوسه آماده به جنگ

پر از ماهی قرمز و صدف

و چه بسیار هشت پا

چه کنیم باید ساخت

زندگی

آبشاری است

در بهاری زیبا

بر بلندای نوک قله تیز

همه جایش چشمه

پر بوی ریحان

پر از گله آهو وحشی

پر از گرگ و شغال

وسط صد میله

چه کنیم باید ساخت

زندگی

قصه روباه و شغال و شیراست

سر تقسیم شکار

یا شغال باید شد یا که شیر شرزه

آنکه آخر به غذایی برسد

روباه است

چه کنیم بایدساخت

زندگی

فانوسی است که ندارد نفتی

روشنش می سازی

خود در آن می سوزی

میشوی هم نفس و همدم

تاریکیها

چه کنیم باید ساخت

زندگی

خانه دودآلودی است

پر از جن و پری

پر از وحشت ویک روزنه تار امید

گر پریی باشد

آنی و بس

لیک تا آخر عمر

همدم جن و جادو

خورده ای گول هوس

چه کنیم باید ساخت

زندگی

باغ اناری است

پر از میوه ناب

همگی سرخ و بزرگ

به شعف می چینی

وبه صد شوق و هوس میشکنی

در درونش پر از دوده و کرم

خاکستر ناب

واقعیت نه همانی است که ما می بینیم

زندگی تنهایی است

و چه زیباست تنها

و چقدر زشت وپلیداست که من ما بشود

اگر این ما شدن من خوبست

پس چرا صاحب این چرخ بزرگ از ازل من مانده

شایدم وسعت آن باغ نه چندان بسیار

لیک آتش بسیار

هیزم آتش هم

شدن این منها ، ماست

پس خوشا آنکس که من بوده و هست

و چه خوشتر آنی است که ما بوده ومن گردیده

بخدا دور ز هر عقل سلیم است

که دوباره بشود

من مایی

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط م   | 

من و کوه

من و کوه الفتی دیرینه داریم

به ظاهر سخت و بی روحیم

ولی

هر دو قلوبی پاک وهم غم دیده داریم

من وکوه هر دو خشکیم

گرچه در ظاهر

ولی

سرچشمه های عشق را در سینه داریم

من وکوه

مملواز رودخانه های پاک احساسیم

ولی

افسوس هر دو چشم به یک پیشینه داریم

من وکوه

مملو ازآتشفشانیم در درون

اما به ظاهر ساکت و خاموش

ولی

عاقبت روزی روان خواهیم شد

آنروز

دو چشم پر زخون و یک دل پر کینه داریم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط م   | 

به مناسبت شهادت مولی الموحدین علی (ع)

شیعیان بر سر زنید اندر عزای شاه دین

گشته برپا شوروشین اندرسماۀ ودرزمین

شیعیان امشب عزیزان علی گشتند یتیم

زانوی غم می فشارد زینب ان دخت علی

در میان کوفه طفلان یتیم بهر علی

زار زارگریانن و می جوین آخرآن ولی

آنکه آوردی غذا بهر همه ما نیمه شب

از چه امشب ناپدید در نور شب

لعنتت یارب به آنکه شیر حق را کشته است

را اشرار و پلیدان را همانا رفته است

چشم عشاق جهان بینی که اشک افشان شده

در عزای شیر حق چون رود در جریان شده

قلبها بشکسته و دل نیز نالان گشته است

در پی معشوق رفته ای خدا سرگشته است

یا علی یکدم نظر براین عزیزانت نما

چشم گریان را ببین شاید کنی ما را دعا

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط م   | 

میخوام برم

خیلی وقته که دلم میخواد پیش خدا برم

از زمین دل کندم و اون بالا بالاها برم

آخه اینجا هیچ کسی عاشق آدم نمیشه

اگه هم عاشق بشه لایق آدم نمیشه

یکی عاشقت میشه میگه که خیلی با حالی

آخر کارش میفهمی عمریه سر کاری

یکی میگه میدونی عاشق سادگیت شدم

یکی میگه عاشق کارهای جانبیت شدم

یکی میگه من دیدم که خیلی صاف وصادقی

یکی میگه واسه عشقم فقط تو لایقی

یکی عاشقت میشه میگه دلم سوخته برات

همشون دروغکی میگن که جون میدن برات

یکیشون تنها بوده میخواسته تنها نباشه

یکی بین یک و دو است نمیدونه کجا باشه

یکیشون گولت زده تا کارشو راه بندازی

قسم و آیت میده نری منو جا بذاری

دیگه از دست همه زمینیها خسته شدم

عاشق پریدنم یک مرغ پر بسته شدم

نمیدونم که چرا با هیچ کی آروم نمیشم

توی این چرخ بزرگ از چیزی شادون نمیشم

آخه این دنیا به جز غصه وغم چیزی نبود

آدماش یه جوریند چهره سفید قلبها کبود

آ خر عشق همشون روی تخت خزیدنه

آخر عشق شهوته و هیچی دیگه ندیدنه

اما اون بالا دیگه صحبتی از جدایی نیست

توی دست عاشقاش کشکولای گدایی نیست

اگه عاشقت بشه همه جورا باهات صفاست

کافیه عاشق بشی نیمچه نگاش برات دواست

دیگه بحث مذهب و دین و عقیده ندارن

گل نمیدنت دیگه چمند گل رو میکارن

جون ما دعا کنید تا که برم پیش خدا

میدونم اون بالا تازه من میشم بچه گدا

ولی عیبی نداره اونجا گدایی بکنم

میدونم عاشقی اونجا یعنی شاهی میکنم

آخه اونجا روحساب عشق من فقط خداست

راه زود رسیدنم فقط دعاهای شماست

محمد سالارنیا
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط م   | 

کاش میشد

کاش میشد خانه خر را خرید

کاش میشد با سگان همکاسه شد

کاش میشد درپی عشقی جدید

با همه خوکان وحشی زنده شد

کاش میشد باشغالان زوزه کرد

کاش میشد روبهان را پوزه کرد

کاش میشد جغد را هم ناله شد

کاش میشد گاو را همسایه شد

کاش میشد مار راهمسفره کرد

کاش میشد خارها را طره کرد

اینهمه گفتم بدانی این زمان

زندگی پوچ است دیگر عشق نیست

آنچه میبینی همه وحشیگریست

زندگیها زندگی نیست خرگری است

صاحبان عشق اندر سینه ها

جمله آدمهای رذل و وحشی اند

بانگ آزادی ندارد اعتبار

چونکه اینان رنگ به رنگند،طوطیند

ای ندای عشق روزم را ببین

زندگی درد است سوزم را ببین

مرگ را باید گریبان چاک شد

زندگی پوچی است باید خاک شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط م   | 

من کیستم

ز چه رو آمده ام حیرانم

زاده شهوت یک انسانم

کاش آنشب پدرم مست نبود

مادرم برده ای در دست نبود

تا که امروز من سرگردان

نشوم در پی خلقت حیران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط م   | 

حرف تازه

میخوام امشب یه چیز تازه بگم

یه چیز بی حد و اندازه بگم

میخوام امشب با خودم صادق باشم

غصه ها رو پی زنم عاشق باشم

روی بال شاپرک سوار بشم

برم و همسایه خدا بشم

برم و از اون بالا داد بزنم

نم نمک نیشگون به مهتاب بزنم

آدمارو تک به تک صدا کنم

مخارو قاط بزنم صفا کنم

بگم دیگه حالم و بهم زدی

بس که هی حرفای رنگ به رنگ زدی

یه روزی میگفتی عاشقم شدی

یه روزی ناگفته قاتلم شدی

دست به دستات میزنم جیغ میزنی

پشت سر به عشق من ریگ میزنی

یه دفعه میگی بیا ببوسمت

یه روزی میگی برو نبینمت

خودتم نمیدونی چیکاره ای

عاشقی یا الافی ،دیوانه ای

میخوام از این بالا به همه بگم

آدمومیکشی اما کم به کم

برو روزیتو خدا جای دیگه حواله کرد

همه احساس منو دستای تو تفاله کرد

هر روزی یه جور چلوندیش با غرض

میگفتی عاشقی اما بخدا داشتی مرض

بعد تو نوبت یکی دیگه شد

اونیکه میگفت به پیشم گیره شد

به اونم میگم که گم شو بی خیال

برو افتابت و آب کن و بیار

گاهی دم میزنی از عشق خدا

گاهی عشق و میفروشی مثل گدا

نه خدا رو میشناسی نه خودتو

برو جون ما بزن تو چرتتو

این بالا کنار ماه حال و هوای دیگه ایست

کنارت ستارهان خدا خدای دیگه ایست

هیچ کسی دروغ نمی گه زیر لب خنده کنه

آدم وگول بزنه توعشق مثل بنده کنه

صحبت از عشق که میشه حال می کنی

دوست داری هرچی و هر کار میکنی

با ستاره دست میدی حال میکنه

خودشو واست سر دار میکنه

به رخت نمی کشه همه اصل ونصبش

یا که هی توضیح بده از خلقت و از هدفش

تا بگی بوسه لبات رفته دیگه

دیر بجنبی دستات تو دست دیگه

صحبت از وفا و نامردیا نیست

الکی صحبت دلتنگیا نیست

وقتی مست میشن حسابی مست میشن

اینقدر روشن میشن که هست میشن

دیگه ما و اون و هیچ کس ندارن

فقط میخوان گلهای عشق بکارن

با اینکه نزدیکترند به ذات حق

ترسی از خود خدا هم ندارن

آخه اینجا میدونن خدا کیه

اون بالا چیکاره کارش چیه

خدا که کاری به مستا نداره

اصلا اون نگاه به دستا نداره

اونقده بزرگه که این چیزارو نمیبینه

مگه بیکاره که هی دانه تسبیح بچینه

دست داده ،چشم داده ،گوش و دل داده

واسه خوشی ماهارو ول داده

وقتی که زار میزنین این بالا اونم میمیره

دلش هی لک میزنه از غصه هی غم میگیره

وقتی که عاشق میشین یه جورای دیگه میشه

انگاری صاحب یک خلقت و اندیشه میشه

دوست دارم میخوام ازاین به بعد همین بالا باشم

با خدا حال کنم و مثل خودش آقا باشم

رفیق ماه بشم و روزا به خورشید برسم

هر چی دوست دارم بگم هیچ وقت به زمین نرسم

بگذریم از این بالا دنیا یه چیز دیگه ایست

کره زمین یه سیبه اما سیب دیگه ایست

اینقده سرخه ولی نه آب داره نه مزه ای

به خودت بخند خودت چه آد م بیمزه ای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط م   | 

سلام

چندروزی بود مریضی سختی گرفته بودم گلویم چرکی شده وچرک به تمام استخوانهای فک و سینه ام سرایت کرده بود تاسرحد نیستی پیش رفتم ولی برگشتم البته با داروهای بسیار قوی وفعلا معده ام فقط میسوزد امروز حالم بهتر بود رفتم ازپدرومادرم سربزنم یکی از افراد بشراز دنیا رفته بود امروز هم ختمش بود ومجلس شلوغ فرزندانش مهمانهای زیادی برای نهار دعوت کرده بودند درکنارم پیرمردی بود که غرغرمیکرد از دیرپذیرایی شدن بجای فاتحه داشت زیر لب به اربابان مصیبت فحش میداد جالب بود فرزندان مرحومه بجای اندوه از دست دادن مادرشان تمام فکرشان بهتر برگزاری مجلس بود مهم ابرو واعتبارشان بود تا مغفرت مادرشان ،به پوچی رسیده ام وتا حالا اینطور نبوده همه چیزبرایم بیمعناست

زچه رو آمده ام حیرانم

زاده شهوت یک انسانم

کاش آنشب پدرم مست نبود

مادرم برده ای در دست نبود

تا که امروز من سرگردان

نشوم در پی خلقت حیران

حالم از بودن بهم میخوره صبح تکرار همه روز وشب طبق عادت 36سال نفس کشیدنها مزخرف وهیچ شاید

من دپریس شده باشم ولی نه همه وهمهچیز تکراری صبحانه ،خواب،بیداری،زندگی،زن وفرزند وکل خلقت

حتی خورشیدوماه وستاره وسرماوگرما تکراروتکرار

خودم ومسخره کردم که زندگی میکنم ولی نه برای زنده ماندن تلاش میکنم وحالا مطمنم بیهوده وعبث بوده آخرش چی بهرحال یابهشت یا جهنم خوب تازه چی من که نبودم !چراشدم؟وحالا که شدم چرا هیچ لذتی نمی برم البته من تنها نیستم خیلی ها جرات بیان ندارن میگن کفره نمازم رو میخونم برای کی یاچی نمیدونم شاید از ترسه شایدم ازروی عادت ولی واقعا کسی محتاج نماز ماست باید برای کاری تشکر کرد که کمکی بهت شده ولی من فکرنمیکنم اونیکه پایه گذار خلقتم بوده عاشق تشکرم باشه نیازی نداره اگه نیاز به تشکر داشت که باید خیلی کوچک باشه پس هدف چیست نمیفهمم زائیده شهوتم اینو مطمن هستم یا به خاطر عدم اگاهی از کنترل شهوت پا به عرصه وجود گذاشتم همش چرته تا حالا صد بار نوشتم وهزار بار پاره کردم چون هیچکی نمیفهمه چی میگم شایدم برای انچه خلق شدم درست مصرف نمیشم چقدر طناب زیباست وقتی به پوچی میخندی...

چهارشنبه ساعت ۴۵/۱۲نیمه شب 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط م   | 

تقدیم به تمامی قربانیان نسل کشی بوسنی

 

کودکان بوسنی

 

به چه جرمی !؟

                 از چه رو!؟

                               باچه گناهی !؟

 

تو که جز شیربه هیج چیز نمی اندیشیدی

پس چرا !؟؟؟

             آنچنان بی ادبانه ؟؟

                                 بهتر آنست بگویم بی رحمانه

سنگدلان ، کوردلان،

                       بی خبران از همه چیز

تو و آن قنداقه نرم وسفیدت

                              مادرت ،عشق و امیدت؟؟؟

راستی پدرت را چرا کشتند؟

                               مادرت را کجا بردند؟

   او که جز عشق محبت

                            نام حق ، گفتارحق

چیز دیگری نگفت

                      بی نماز هرگز نخفت!!

در کدامین قرن؟

                   در کدامین شهر؟

 

شیشه پپسی کولا ساتور قصابی بود

 

در کجا با سر کمپوت سری بریدند

                                      روی شرط و شرط بندی شکمی دریدند

 

           عفت و عصمت زنها ز چه رو دزدیدن

اما

   نا امید هرگز نباش

                        عاقبت صبحی فرا خواهد رسید

شبنمی از روی گل خواهد چکید

 

آن خدایی که سپاه ابرهه ویرانه کر د

                                            آن که قوم لوط را بی خانه کرد

        آن که فرعون ساحران بیچاره کرد

 

چشم را هرگز نخواهد بست

                               دست ظلم خواهد برید

مطمئن باش مادرت خواهد آمد

                                   و هزاران قلب پاک پدرت خواهد بود

آسمان خواهد دید

                   ظلم خواهد لرزید

                                      ظالم خواهد مرد

                                      ظالم مردنی است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط م   | 

-          هرگز بهت گفتم : دوستت دارم ؟

یه طرف سکه شانس ، عکس یه زن بود و اون طرف عکس یه مرد .

هر دو خسته از این بازار شلوغ .

 هر دو خسته از اینکه هیچ وقت بهم نمی رسن .

 هر دو خسته از اینکه همیشه با هم هستن و بدون هم .

 پشت به پشت هم هستن و جدا از هم . 

هر دو خسته از اینکه همیشه شانس با یه کدومشونه . قدیما یکی شاد بود و یکی غمگین ولی حالا یکی غمگین و اون یکی هم غمگین .

-          هرگز بهت گفتم : دوستت دارم ؟

-          نه

-          دوستت دارم .

-          هنوزم؟

-          هنوزم ... برای همیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط م   | 
به نام خدا

در هزارو سیصدوپنجاه و دو

سال گاو  و سال شاد و سال نو

پانهدم من به دنیای نفاق

این جهان عاری از فکرهای چاق

مردمانش جملگی دشنه به دست

حرف خوبی نی همه حرفهای پست

مادرم زائید مرا بادغدغه

کرد به این دنیای فانی بدرقه

خیر مقدم پس سری خوردم شدید

این چنین مهمان نوازی کس ندید

تیرماه بود و زمین بس گرم بود

مادرم شیری نداشت پر درد بود

ناجی ام شد شیر گاوی از هلند

پوشش من پارچه هایی بس بلند

اولین فرزند مرد مادرم

شد سیه روز و شبان خواهرم

چاپلوسان بر پدر تبریک گوی

در تملق چربی روغن ز قوی

نسل او با من همی شد پایدار

شایدم از روی من شد مایه دار

خنده هایش یک نشان از دیو داشت

در ته کفشش هزاران ریگ داشت 

بگذریم روزها گذشت و میگذشت

کودکیم می گذشت شادان ومست

تا که شد هفت ساله ام بیداد شد

کشورم پر از نفیر و داد شد

مردمان در کوچه ها گشتند روان

جملگی از پیر و کودک هم جوان

جنگ صفینی دگر آمد پدید

عده ای  با نام دین دادن نوید

دشنه ها از پشت بر هم میزدند

عشق را با مشت بر هم میزدند

عاقبت با نام دین حاکم شدند

من نمیدانم چه شد خائن شدند

جشن های پادشاهی شد ترور

شاید  اینگونه  همه در کنترل

چون دو ماه برهفت سالم شد درشت

ناگهان جنگی گرفت باقصد کشت

یک طرف دنیا و کل صنعتش

این طرف ما و خدا و حکمتش

ان طرف با موشک و با تانک و تیر

این طرف جان جوان و جان پیر

آن طرف بر کشته ها نام هلاک

این طرف گشته شهید راه پاک

چون شدم ۱۴به سال و ۵ به ماه و ۷  به روز

راهی جبهه شدم با عشق و سوز

درس را کردم رها گردیده ام ناموس پرست

پی زدم خورشید واینک من شدم فانوس بدست

عشق حوری و لقاءاله مرا دیوانه کرد

شادی ام را دزد برد و خانه ام بی خانه کرد   

   

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط م   | 

مناجات

 

در خفا  در گوشه  ميخانه اي

 

باخدا ميگفت سخن ديوانه اي

 

كه  اله  و خالق  هستي  توئي

 

حارسم  دروقت بدمستي توئي

 

عقل را بگرفته اي ازجان من

 

عاقلان جمله شدند در كار من

 

كار من از روي بي عقلي بود

 

عاقلان را از چه رومستي بود

 

در نگاه  دوست  يا كه اهرمن

 

گر لبم خندان بود يا  پر ز غم

 

تا  ببينند چهره ام پرخنده است

 

باخود انديشند كه اوديوانه است

 

خنده من خنده اي بركاراوست

 

خنده اي برآن تن بيعاراوست

 

اوهمي عاقل بداند  خويش را

 

غافل است كه گرگ برده ميش را

 

اوبه ظاهربيند هرچيزش وفور

 

ديده عقلش همي  گرديده  كور

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط م   | 

سلام

 

با پوزش از اينكه چند صباحي خدمت نرسيدم .

 

 اميد كه نظرات سازنده شما مشوقي باشد براي

 

بازگشت دوباره ام به شعر . . .

 

 

به سر قبرم  اگر مي آئيد

 

مي  بزنيد

 

كه تن خاكي من محو لقاء الله شد

 

سازها كوك كنيد

 

دف بزنيد

 

پايكوبي بكنيد

 

كف بزنيد

 

كه يكي بخت سيه گون به خاك پنهان شد

 

عشق اگر يار من سوخته دل مي بودي

 

كي در اين غمكده خاك ، تنم انسان شد ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط م   | 

اي بي خبر ز كار ما

 

به كجا مي روي ! ؟

 

بگو ...

 

گوئي كه غافلي ز حال ما ،

 

به صفا مي روي ! ؟

 

بگو ...

 

خوش بگذرد كه خوشم به خوشي تو

 

من را گرفتي ز ما

 

بهر جفا مي روي ! ؟

 

بگو ...

 

بودي تو بي خبر ز عشق و ز عاشقي

 

عشق را ربوده اي ز من

 

بي وفا مي روي ؟ !

 

بگو ...

 

در زير پاي تو

 

خاك فرش چشمانم

 

كفشت كه هيچ

 

خار هم به چشمان ما مي شوي ؟ !

 

بگو ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط م   | 

تو كه نيستي خداي دلگير است

 

نشانش قطره هاي شبگير است

 

تو كه نيستي هوا چه طوفاني است

 

زمين مهيا براي قرباني است

 

تو كه نيستي زمان پريشان است

 

نشانش آسمان حيران است

 

تو كه نيستي كوير هم زشت است

 

زمين خداي فارغ از كشت است

 

تو كه نيستي كوه مملو از خشم است

 

هواي جنگل انبوه هم پر از سم است

 

تو كه نيستي ز روشني خبر نمي باشد

 

به عينه بگويم بهشت هم ثمر نمي باشد

 

تو كه نيستي من غريب و تنهايم

 

اسير لحظه لحظه هاي رويايم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط م   | 
امشب حال کذاشتن شعر جدید نداشتم  بهمین خاطر از همتون عذر میخوام

ولی بیاین یک کارجدید بکنیم

 بگیم مرگ بر دورویی  مرگ بر فتنه گر  مرگ برمنافق  مرگ بر هرکی میخواد مارو عوض کنه بشیم غیر خودمون

مرگ بر اونایی که عاشق نیستند ودم از عشق میزنند

خدا هیچ وقت نبخششون

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط م   | 

 

اي كاش نمي ديدم  تو را

 

اي  ماهك  شبهاي  من

 

تا رفتنت  افزون كند

 

دفترچه  غمهاي  من

 

گشته  دعاي  دست من

 

شهلاي  من  شهلاي  من

 

در اوج  تاريكي  شدي

 

شمع  شب تنهاي  من

 

در  انتخاب  مذهبم

 

گويم  توئي ايمان من

 

بي پرده  ميگويم  سخن

 

هم روحي وهم جان من

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط م   | 

درد هجران

 

زيار دورم و از دوريش هر روز

 

به مرگ  نزديكتر شوم  و مرگ همي نايد

 

مگر چه هست گناه اين تن رنجور

 

كه چنين كمكمك  مردن  سزاواريش  بايد

 

به  باد  صبا  داده ام  پيغام

 

ليك باد صبا هم پيام نرساند

 

به بحر گفتم  غم خويش ناگهان  ديدم

 

بحر همه  اب چشمم شد ولي فرو نايد

 

به كوه زجه زدم كه كشت دوري اش من را

 

ولي چه  سود ز كوه هم  صوتي بر نمي ايد

 

به درگه پروردگار زدم دست كه او

 

ز درگهش كسي نا اميد به در همي  نايد

 

همانا  اميدم  به  ياس  مبدل  شد

 

ولي چه سود ز ياس و اميد كاري بر نمي ايد

 

به  درگه  كرمش  شاكرم  ازيرا  كه

 

هر چه باز از او ايد سزاواريم  بايد

 

وليك  زمنت  دونان  سالاري ام  داده

 

و اين  به  ديده  منت  پذيرائيم  بايد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط م   | 

طغيان

 

زمينها صاف

 

هوا پاك است و ابري

 

وگهگاهي نسيمي سرد

 

ولي پراز حكايت ياشكايت

 

گله ها در دامنه

 

چوپانان ميبرند اين گله را در ازمنه

 

رو بسوي خاك سرسبز

 

سبزي روئيده از خاك

 

ريشه هاي قلب مستور زمين است

 

دردهاي مردمان بسيار

 

هركسي مينالد از كارش

 

كي به مقصد ميرسد بارش

 

دوردستها يك سرايي خوش

 

يك كشاورزباخرلنگان

 

بي هياهو

 

ميدود اينسو و آنسو

 

او ندارد جان ندارد روح

 

او كس است اما كسي نيست

 

دست تقدير است كه او را ميبرد

 

كدخداي ده خانه اش آجرنما

 

در پس ديوار خانه صد گدا

 

اين گدايان صاحبان اصليند

 

صاحب ملكند ولي گويا نيند

 

كدخدا هر شب به مي حالي كند

 

عشق را پنهان به هر جايي كند

 

دختران كدخدا چون حوريند

 

همدم قليان وچاي وقوريند

 

پشت اين آجر نماي ناروا

 

گو نشسته صف به صف صدها گدا

 

اين گدايان عاقبت عاصي شوند

 

هركدامي قدرتي چون سي شوند

 

قدرت صد سي اگر طغيان كند

 

كدخدا را عاقبت ويران كند

 

خانه آجرنما خاكي شود

 

ريزه ريزه چون پر كاهي شود

 

سيل طغيان ميكند بر باكره

 

دختران باكره بي باكره

 

چايي قليانشان خون ميشود

 

خانه آجرنما چون ميشود

 

پاك ميگردد زمين از هر بدي

 

صاف ميگردد زلوس هرعدي

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط م   | 

معجزه عشق

ما را به جنون كشيده اي تو

 

در وادي خون كشيده اي تو

 

آتش  زدي  بر تمام  جانم

 

عشقت شده  مرحم  روانم

 

بيگانه  بدم  خودم  تو كردي

 

در عالم  عشق بتم  تو كردي

 

روزي كه مرا اميد گم شد

 

نوري شده رهروام تو كردي

 

من خسته دل و عبوس بودم

 

بيزار ز هرچه اوست بودم

 

دنيا  به  مثال  چاه  تاريك

 

آويزه  دست  طنابي باريك

 

ديگر  نه  اميد  همه  تباهي

 

عشق مرده ومن اسيرواهي

 

ديگر  نه  نياز  زنده  بودن

 

بيخود شده فارغ ازسرودن

 

تو  آمدي  و  دلم    ربودي

 

گفتي زاميد زعشق سرودي

 

دنياي  من  از تو نورباران

 

عازم شده ام  به ميگساران

 

عشق  تو شد  آويزه  دستم

 

ازهر چه  نياز بوده رستم

 

وقتي كه سخن زيك جدايي است

 

دستان  نياز ما  گدايي  است

 

محتاج  توام  مرا نظر كن

 

دروادي عشق كمي خطركن

 

بگذار  دوباره  جان  بگيرم

 

زين جان  دوباره من بميرم

 

بگذار‌‌ بگويمت  كه  هستم

 

با عشق  تو من  زنده  هستم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط م   | 

فردا

چشمهاشان بسته

گوشها شان  کر

قلبهاشان  سنگ

و زبانهاشان  ریا

صدهزار افسوس آشنایانند

من فراموش نخواهم  کرد بانگ جغدی که قناری بود

شاید اول دور

لیک نزدیک اکنون

شاید انروز غریبه

اشنائیم  امروز

پس چرا چون خفاش میمکند خونم را

می شکافند گلویم را

می بندند دستانم و میدوزند لبانم  را

بعد هم با خنده ای

بی خبر از چشم ما که پراز اشک غم است

صحبت  از دوستی

صحبت  از مهر

صحبت  از  عشق  دارند

من نمی دانم که دوستی

درنظرهاشان چیست

اینکه  اینگونه  گلویم  بفشارند

یا که با  تزویر

جمله دوستی  را بنگارند

من  نمی دانم  مهر ‍‍: ریشه  در چی  دارد؟

 ریشه در بستن  چشم

و ندید  همه  خوبیها

یا که  من بی خبرم

مهر سالهاست فرو رفته به گل

من  نمی دانم عشق را از چه رو باید دید؟

عشق  را بی ریا نه !

این تعبیر ندارد  اعتبار

عشق اندر  بر ما قصه ای دیگر شد

قصة لیلی و مجنون ! نه

قصه فرهادو شیرین هم ! نه

عشق اندر برمن

عشق  ضحاک به شهرش بودی

اول کار فقط پای برهنه

دام گسترده شد و ماهم صید

زین  همه عشق شدم دیوانه

عاقبت نا معلوم

زیرکی گفت که معلوم

باور ما که نشد

ما و نیرنگ و فریب

همه را مثل خودم ساده وصاف

بری از هر حیله

بی الایش وپاک

من فقط خواب خوشی میدیدم

   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط م   | 

شهادت

 

عشق من خائن شد

 

دل به معشوقه خاکی دارد

 

ازکنارم می گذرد

 

عاشقی وارسته

 

زجهان دل کنده

 

و سراسیمه به سوی معشوق

 

حجله گاه آماده است

 

لیک کجاست دامادش

 

جای  یک عاشق عاشق خالی است

 

آسمان روشن شد

 

وصدایی ترکید

 

بانگ نی با دف شد

 

صوفیان رقصیدند

 

عارفان خندیدند

 

من خجالت زده ومات فقط میدیدم

 

عاشقی رفت

 

ومعشوقه خود را به بغل سخت فشرد

 

لب دگر باز نکرد

 

ساز خودخواهی ومن بودن خود ساز نکرد

 

حجله گاه جمع شد ومن ماندم ویک کهنه پلاس

 

تن رنجور و نحیف

 

پر از شیطانها

 

پراز وسوسه ها،دغدغه ها

 

تا ببینم و بسوزم

 

و به  ناچار به  یاد آرم

 

انتهای اوج عشق عاشقی را که به خونش غلطید

 

تا به معشوقه رسید

 

باز من ماندم وصد رسوایی

 

وهزار تنهایی      

                                             محمدسالارنیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 4:16 قبل از ظهر  توسط م   | 

دلت

چقدر نرم ولطيف بود دلت

 

بخدا مثل حرير بود  دلت

 

دست بردم كه بگيرم جاني

 

ديدم انگار خمير بود دلت

 

راز دار من و آن باغ دلت دستانت

 

فاش گويم:كه هم ترد و صغير بود دلت

 

چهره در هم بكشيد يار و مرا بس رنجاند

 

گوئيا غافل از آن صاحب شير بود دلت

 

قول دادم  كه دگر دست ندارم  سويش

 

ديدم  انگار مرا مرشد و پير بود دلت

 

كاش مي شد كه بي واسطه با دل باشم

 

چه بگويم كه در بند نفير بود دلت

 

عاقبت شيره جانش به لبم خواهد خورد

 

زانكه چون صاحب خود يار فقير بود دلت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط م   |